Saturday, March 20, 2010
Saturday, March 13, 2010
بلوغِ تماشا
بعد از من / کفش هایم/ بر در جفت می شوند/ و کسی مرا /از انتهای خودش داد خواهد زد. بعد از من / کل های کاغذی همه می میرند
نفس های آخر
------------------------------ ----------------------
چند زن وسط خیابان
بلوار پونک تهران/ از ماشین هاشان پیاده شدند. زنی که هراسان تر از همه بود فریاد کمی زد و گفت: تورو خدا نذارین وسط خیابون بمونه ! دو زنِ دیگر به نزدیک جمع شدند. یکی شان گفت باید زود دفنش کنیم . یکی دیگر از زن ها به هشدار گفت باید جایی این کار را بکنیم که که دستکم 3 متر عمق داشته باشد آن وقت شرعی ست. یکی از زن ها به لهجه ی کوتاهی از مسخره خندید. چند زن به هق هق به گریه افتادند. یک عابر حرف از کمک زد. یکی از زنان که قبلن هراسان بود به ناله گفت دستکم بیندازیدش داخلِ تانک زباله . بالاخره همان کردند...چند ساعت پیش / آخرین سگ ولگرد پایتخت مرده بود
مرگِ عروسک
و فکر کردم/
همیشه به وقت می آید/
صدایی که انتظارِ قدم هاش/
تا آخرِ کلمه پیرم کرد.
و فکر کردم/
دلش پُراز دریاست. س
Friday, March 12, 2010
نقش بر آب...ن
نامِ مرا شبنم/ ته اقیانوس نوشته / نترسید ... توبه کنید.
آب ها از آسیاب آفتاده /
نروید ... شکوفه کنید.
نوح بادبان انداخته ... عجله کنید.س
Thursday, March 11, 2010
به صحبتِ شعر و قصه: به محمد محمدعلی و فرامرز پورنوروز
همین روزها دست های مرا/
در خیابانی از اتفاق می دزدند. صدای مرا به جرم مزاحم/
بر ردیفِ چنارهایی دور دار می زنند.
تو منتظری صبح بشود/ و روزانه های من /
به خبر بگوید : دوستت دارم . برای همیشه دوستت دارم .س
سبز
میان سیاره ای از آدم/
آخرین پنجره را دفن می کنم/
به جانِ همین بهار که بیاید/
انتظارهایم را جوانه می زنم/
خیالم از نام مبارکی باخبر است/
که به قناعت یک برگ/
جنگل را انکار کرده است
Wednesday, March 10, 2010
این قلم را از من پس نگیرید
رونمایی و اهدای قلم یادمان فردوسی به بهرام بیضایی *
----------------------------------------------------
------------------------
1--------------" سفر " پیدایش:............
سالن اجتماعات "نقش جهان" در ضلع شرقی ی خیابان ولی عصر پهلوی سابق/ چند پله مانده تا پارک ساعی واقع شده است. هوای آخر اسفند هشتاد و هشت تهران/ مثل بخاری خنک که از سمت دورِ کویری به تو بشارت آب می دهد/ به مسافران بهار خوشآمد می گوید. پایتخت ایران در عصر خودش لم داده است . کارگری از بیرجند روی چمن های وسط میدان / در بیکاری دراز کشیده. یک زن از جنوب سمت خدا می رود . یک پسر از لبخند دختری دارد عکس می گیرد . ... دم در ورودی سالن / دو دختر خوش برخورد/ زیر سایه تبلیغات به سبکِ غرب / و زبانی از فردا/ به رهگذران قهوه و شیرینی تعارف می کنند. در سالن بزرگ انتظار / نمایشگاه گروهی عکس از طبیعت برپاست . نشانه ها می گویند هنوز ایران چهار فصل دارد. مراسم بیضایی اواخر زمستان در مجلسی خصوصی برگزار می شود. چند صد چهره آشنا / دوسوم سالن از زن / چهل وپنج دوربین و خبرنگار جوان / به بیضایی خوش آمد می گویند. او مثل مودب می آید ردیف جلو بر صندلی می نشیند.
کمی لاغرتر از مراسم ختم " اکبر رادی " ست. "علی دهباشی" که مجری و مبتکر قدردانی از تاریخ / یکی از دلمشغولی هایش است / و چند هفته ای ست که سرماخوردگی دارد و آسمش مثل حوصله ندارم دائم در ترانه های" باباطاهر" و اواخر جنوبِ " آتشی" و "گراناز موسوی" / صبوری می خواند/ با این احوال در ابتدای برنامه در خطابه ای حماسی و پرقدرت بیضایی را یک از قلل فرهنگ و از رسولان اصحاب صدا و سیما و سکوت می نامد.
.............................................در" رگبار" ی از سکوت :..................................
بالکن باریک سالن پر از مهمان های ناخوانده / شاگردان هشیار / خود حضرت حکیم ابوالقاسم و دو چشم ِ پنهانِ آشکار که از نبضِ جماعت عکس می گیرد/ مدرنیته را از روی صورت جهالت پس می زند.
بیضایی نمایی باز از قلم حکیم برمی دارد. دوربین ها به فرمان حرکت می دهند. مردم ایستاده از پشت تماشای لنزها / قامت پیری سپید موی را در کادر می بینند . قرار است اول با چند نفر عکس بگیرد و به خواهش چند کلمه ای درباره ی بیضایی بودن حرف بزند. به نشستن راحت بگوید و اینکه اصلن لایق این همه تعریف و تمجید نیست . بگوید تاکنون فیلمی را که می خواسته / نساخته . حرفی را که می دانسته / ننوشته . بگوید آنگاه که این کرد خواهد شد. و دوبار هم قرار است بگوید : "این قلم را از من پس نگیرید. فردوسی ...".
بااینکه دچار کمی فراموشی از خاموشی ست و کیفش را زیر صندلی جا می گذارد / در برداشت اول تمام آنچه باید بگوید/ می گوید.
------------------------------فلاش بک: " سگ کشی " --------------------------------:
چند زن وسط خیابان بلوار پونک تهران/ از ماشین هاشان پیاده شدند. زنی که هراسان تر از همه بود فریاد کمی زد و گفت: تورو خدا نذارین وسط خیابون بمونه ! دو زنِ دیگر به نزدیک جمع شدند. یکی شان گفت باید زود دفنش کنیم . یکی دیگر از زن ها به هشدار گفت باید جایی این کار را بکنیم که که دستکم 3 متر عمق داشته باشد آن وقت شرعی ست. یکی از زن ها به لهجه ی کوتاهی از مسخره خندید. چند زن به هق هق به گریه افتادند. یک عابر حرف از کمک زد. یکی از زنان که قبلن هراسان بود به ناله گفت دستکم بیندازیدش در تانک زباله . بالاخره همان کردند...آخرین سگ ولگرد پایتخت مرده بود
-----------------------------------------------------------" مرگ یزدگرد " -----------:
از سفر که کودکی های مرا/
تا حرف غریبه ی کوچک و زن برد/
به جان همین بهار که بیاید/
انتظارهایم را جوانه می زنم .
تاول پاهای مرا/
دستی از باور شفا می دهد.
شمشادهایی که فرو ریخته اند/
دیگر بشارت سمت جایی را فرا نمی خوانند.
آخرین دوستت دارم را/
خرج تماشای تو می کنم/
و آنگاه/
در سبزی از خواهد آمد/
می میرم.
---------------------------------پیوست:------- سفر/رگبار/ باشو غریبه کوچک/سگ کشی/
مرگ یزدگرد/از آثار بهرام بیضایی.
منوچهر آتشی/ باباطاهر/ گراناز موسوی شاعر.
رو نوشت به بهرام بیضایی. علی دهباشی. شهروند تورنتو . اعتماد تهران
Sunday, March 07, 2010
یک روز بعد از زن
به خاطر پستان هاش نیست که شیر سیر نوشیدم/
به خاطر بازوانش است/
که در روزی برفی/
آفتاب آسمانش را/
نزد شاعر من گرو گذاشت/
وگرنه شعری می گفتم/
که دلِ هاشان غنج برود/
بی آنکه از طلسمی گفته باشم/
که قفل ایشان بود.
-----------------------------------*
پیدا کردنش کار آسانی بود. اصلن لازم نبود تا چهارده سالگی برگردم و دزدانه کتابِ کهنه ای را که ریحان می خواست دستم برساند/ پشت کوچه ی رودخانه از او با ترس و التهاب بگیرم. برعکس باید می رفتم به آخر زمان تا از چند منبع ازسرِ داده ها/ به تمام زن برسم .
سایت زن امروز/ زن در مرداب/ من یک زنم ... همه تو را در چند ساعت از ابتدای دروغ آدم به حوا تا همین دیروز که ریحان را به جرم چشم چرانی در ملاعام دار زدند / به رایگان می برند..
" هرکس شاعر باشد می داند پیش از آنکه به هست بیاید صدایش در جهان جاری شده است . آنگاه همآن می گوید."
به بهانه هشتم مارچ روز جهانی زن"
و همین از تو که هست.
ه ,
Tuesday, February 23, 2010
تکه ای از باران
رسیده ام به مرزِ زمان/
به بادباک و توپ و عروسک/
رسیده ام به انتهای جهان/
به درهای بی کوبه/ پنجره های بی دیوار/
رسیده ام به صبح و سلام و شکایت/
به توبه و تکفیر/
رسیده ام به همهمه هیچ/
.
آه انسان!...
و به عشق
به باران رسیده ام
و گفت و شنودی از بیا.
به ترانه ای از نفس
و تبسمی از خیس و بوسه و لب
. به کوتاه رسیده ام/
و به عشق
و گفت و شنودی از بیا.
به ترانه ای از نفس
و تبسمی از خیس و بوسه و لب
. به کوتاه رسیده ام/
و به عشق
Wednesday, November 26, 2008
مونترالیه
نفرین به توای شهر که میخانه نداری/
جان داری و یک صاحب جانانه نداری/
صد مست به دروازه ی شوقت همه حیران/
یک مرشد و یک منبر و یک خانه نداری/
از قول و غزل آری و از طمع عسل نه/
کندوی معما سر پستان حریفانه نداری/
هی میشکنم قالب و احوال که باشم/
ذوق دهن زلف پریشانه نداری/
صد خرقه تن تشنه تاریخی تو لیک/
یک جرعه تن ساغر و پیمانه نداری/
/
/ای زهد دمی داد به اسباب وفا کن/
صد چاکر و صد مطرب و یک دانه نداری/
मांट्रियाल फाल ऑफ़ २००८
Thursday, November 20, 2008
دستت را به من بده
دریچه ای از باد
1
از میانِ دفترهایم/
/آخرین برگ ها را پاره کن/
/آوازِ شوقی که امروز کوچه بود/
/دستِ مرا به تازه دعوت کرد/
/نامِ باران را یادِ خاطره بیانداز/
/خشکسالی در راه است/
2
/جهان پرنده ای ست/
/که پی ی آوازی دور می گردد/
/و من مسافری /
/که سفر یادش نیست/
3
/و چشمهاش.../
/.که سرزمینِ اندوهِ آدمی ست
/با تو که هستم
/شاعر نیستم
/به جستار توست/
/که می نویسم/
مونترال- پاییز - 2008- تابستان سرخپوستی
these are some of my resent work.
Thursday, May 15, 2008
آلترناتیویته
این ولایت پیش از این صاحبانی ارزشناک داشت که آرش وار تقسیم اراضی ی فضیلت و دانایی می کردند. حال مانند گفته ی آن عارف شده است( که): پیش از این صوفی حقیقتی بود بی نام/ اکنون نامی ست بی حقیقت / . به جای صوفی هر چه در این رفتار بگذاری/ در این روزها می گنجد. می خواهم به روزنامه برگردم به یک نام در این سه شهر که هم نفاق در آن هست هم جراحی لازم دارد کلیه اش. ... با سلام وکمالِ عشق
سی نا
*
Monday, April 28, 2008
Monday, April 21, 2008
Wednesday, March 12, 2008
Sunday, February 10, 2008
این غزل سی بیت دارد
سر بداران سر بزیرند/ سربه زیران سر بدار
جانب و دندانِ داران گر نباشم چیستم
PROPOSING
AN STRONG VOICE
FOR A CMMUNITY.
On me, for experiancing Love through poetry and inlightment along inside heart; there is no limit to forfield any dream, the comic of life on this planet has answered my question, the end of human is here; we are reconstucting a new time...
TO bring this idea to attention I ask of your act.. starting with a weekly magazine / from Toronto, Montreal, Vancouver/not to fight , to deliver the commons.
YOU MIGHT HAVE A NAME FOR IT
or... send me an email : sinaserkani@yahoo.com
2008-Vancouver, BC.
Monday, May 28, 2007
تمام
Subscribe to:
Posts (Atom)