Sunday, September 11, 2011

How Earth Sounds from Space

Dark Energy

Dark Energy when you fall while you are rising up 2012. نقطه آغازِ اتفاقی ست که می افتد ستاره ها غمگین اند/ مثل زمین / که پوست می اندازد / ماه عزا دارد/ مثل ونوس / که می میرد/ یک منظومه ی شاکی ی مست / از سمتِ غروب / دارد می ترکد/ نرکس به خاطر رقصیدن با باران زندانی ست / بو در بند دل بر دار

Thursday, September 08, 2011

aged2012.

we do not inherit the Earth from our ancestors
we barrow it from our children
( a blast from the people who lived in north of pole )
ما زمین را از نیاکانمان به ارث نبرده ایم
از فرزندانمان وام اش می گیریم
(از یافته های مردمانِ قدیم قطبِ شمال )
Transsoundicalisem by: Sina Serkani.
aged2012

Sunday, August 14, 2011

از من در فیس بوک

انتخابات : در فرمانسنگ های موسا روایت از بوده ی یازدهمین فرمانی ست که مفقود شده است / سخن آن سنگ چنین بوده است : در منشور انسان سرشتی ست که هرگاه راست ایستاد و دست بر سینه گذاشت هرچه او گوید از آنِ حق باشد /من آن سنگ ام . ان س س . تابستان 90 . قطبِ شمال I am That stone
* با خواص می گویم از نوعِ کمال/ ایستگاهِ خرج اسرارم/ شعرم/ جانم/ عشقم/ *

Saturday, June 11, 2011

آتشِ سبز

باید خیلی صبر کنی/ تا یک ایستگاه از مقصد ما رد بشود/ و همینطور رودخانه مثلِ خیابان/ ...بریزیم داخلِ یک سطر/ تا دیگر کسی نباشد جنازه ی ما را جمع بکند/ و وقت نباشد برای مردن/ و دست نباشد برای هُل دادن/ و آزادی نباشد برای خواستن/ با این حال/ موهایت را ببخش/ لبخندت را روی چمن ها دراز کن/ لم بده روی آتشِ سبز/ کسی هنوز نمی داند/ بنفشه ها روزی چندبار می میرند/ باید خیلی صبر کنی/ حالا خیلی زود است/ # تهران . بهار 1390

Thursday, December 23, 2010

Wednesday, October 06, 2010

وصیتِ عصر

قشنگ گفت/ با کلمه های عصرِ حجر/ در روستایی که دلش لک می زد شهر بشود/ از کشوری که به قبله ی آدم پشت کرده بود/ و وطنی که سرش گیج می رفت/ در تاریخی که سرما خورده بود/ و مردمی که از تکرارِ تهوع بالا می آوردند/ /و پیمانه ی عادت چراغ شان شده بود

Thursday, September 09, 2010

نه طریق دوستان است غزلی از سعدی

تنها طوفان کودکانِ ناهمگون می زاید * و این غزل را که گوش می دادم به این جمله شاملو هم فکر می کردم چرا

Sunday, August 29, 2010

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

تاریخ ادبیات معاصرایران در سی سال گذشته نشان می دهد که روشنفکر ایرانی در برداشتی عقب گرا از هستی تنها به مقابله و عکس العمل پدیده ها پرداخته و از حل مشکلات اساسی جامعه و طرح فضای عبور عاجز بوده است . این نکته هم در شعر هم داستان به وضوح روشن است . با اینکه عرفان به یاری ادبیات آمده اما هنوز نویسنده ما قادر به پاسخ به خواسته های تاریخ نیست و بیشترین برداشتش تاریخ نگاری ست نه تاریخ سازی . از نگاه من این بزرگترین معضل جنبش ادبی ایران محسوب می شود. او آلترناتیو نیست / اعتراض است... عشق داند که در این دایره سرگردانند

Sunday, August 22, 2010

غلط های اشتباه

برتری در کارِ خلقت نیست . آنچه هست تصورات آدم از گونه ی هستی ست . نیک و بدی نیست ** می گویم آخرِ آدم می گویی خس وُ خاشاک/ می گویم بالای دوست / می گویی سنگ ونیمه ای در خاک/ : - مرده شور ریختتو ببره بوسه هامو پس بده - . می گویم شاعر/ می گویی سلام/ می گویی فصل / می گویم وقتِ همیشه / می گویی تمام/ کات *** در یک از منزل ها که نشانی ممنوع بر پیشانی داشت داخل شدم . چند سالک به نشستن واجب بودند . همچون یاران صدایشان کردم آنقدر خسته بودند که از نام هم نمی گفتند . ..آن منزل برشدم . تا چند خانه آن سوتر بسیار آتشِ افتاده بود .تنها بودم . در خویش و هیچ در میانه نبود ) از کتابِ یارِ دبستانی"

Saturday, July 10, 2010

مهاجرِ ممنوع

هیچ معلوم نیست/ آنچه آنان با تو کردند/ کم از نفرینی باشد/ که من دچارت کردم/ هیچ باورم نمی شود/ مجبورم دوباره به آینه برگردم / شاید میانِ راه شبنم و شمعدانی/ از ابتدای تو سردرآوردم / * دورِ نزدیک/ از فاصله چیزی نمی داند/ از وقتی که گم شده ای/ زبانم به آسمان زُل زده است/ * راست می گفتی / از لهجه ی دانای این سیاره معلوم است/ باورهامان همه در ستاره ی پیشین بود/ بیا برگردیم / تو راست می گفتی * این تکه ای از آن که برای منیرو روانی پور نوشتم: /این زن اهلِ کجاست که این همه مست/ دارِ اجدادِ مرا بردوش می کشد. این آسمان کیست/ که تمامِ ستاره هاش عزادارند . /این من چیست که مرتب نمی میرد می میرد /اینجا کجای زمستان است / سمتِ دست های اتفاق کدام طرف است . س به یاد

Friday, May 21, 2010

Sunday, May 09, 2010

صحبتِ شعر

گاهی شعر... راننده ی یک تاکسی ست ... که دارد مسافر می کشد... سمتِ مقصدی از چیز. گاهی شعر... کلمه ای ست وسطِ یک پرسش... در سکوتِ اتاقی پر از تنبیه ... و اهلیتی از حیواناتی وحشی ... که دارد التماس می کند ... توبه نیازی ست در عبادتِ ایمان ...که الان دارد به سوگند دروغ می خورد. گاهی شعر گریه می کند....از دستِ ناامنی ی صدا... در حضورِ گلویی از چاقو در باور... و غلط کردم هایی که شمرده شمرده تکرار نمی شوند. گاهی شعر می خندد... در فرصتِ پیاله ای از هشیاری... و ساغری از هستی . گاهی شعر می رقصد... در دلیلی از پیدایی... و جست و جویی از یافت. گاهی شعر می میرد...در تولدی از زایش... و تاریکی در روشن. گاهی شعر عاشق می شود....در کمالی از دانایی... و چشمانی از آغوش. گاهی شعر ... مسافرِ قطاری ست... که می رود خودش را جایی دیگر وعده کند. مثلِ دروغی از ته راستی ... انکاری ست که دارد می شود بپذیرد. . گاهی شعر نگاهی ست که از حرف یادش رفته است. گاهی شعر

سوگِ لبخند : به آرش

خیال می کنی نمی دانستم ...تو آخرین بازمانده ی این قبیله ی ویرانی...که از مرگِ خاموشِ تیری در کمان... با مویه می آیی. خیال می کند نمی دانیم ... از غیبت ماست که جهان به تاریکی رای می دهد. و نامه های نانوشته به پاسخ برگشت می زنند . خیال می کنم نمی دانی ... چقدر تنهایم . س ( منظورم در آن سرمقاله فعالانِ محیط زیست این بود که اگر زمینی در کار نباشد سندِ مالکیت هم به درد نمی خورد چه رسد به ... هر چه تو بگویی . مرگت نامیرا صحبت آدم و عشق! یادت به خیر

Tuesday, May 04, 2010

آواز های هرجایی

دامنی سبز پوشیده بودم ... و از سرِ همیشه... بر چهارراهِ رفتن...منتظرِ ایستادن بودم . حالا شما می گویید : مرگِ اولین صدای ایستاده ی جهانِ زنم؟ چه می دانم ! سالهاست اینجایم ... درست همین جا ... روبه روی این قلب... که می رود به تیرِ غیبِ آن مرد بخورد ... همین جا ! اینجا

عید پاک

بعدن می نویسم . بعدن که آن وقت گفتم ... الان 10 روز بعدش است . در باره ارامنه ایران تا وقتی آن عکس را که روبروی کلیسای ارامنه نهران از دو ارمنی گرفتم نتوانم سوارِ این صفحه کنم نمی نویسم . فعلن این را اینجا می نویسم: من به کاری از پاسخی از جهان نیستم.. آنقدر می دانم از خدا که از من دم نزنم... آنقدر از شیرین... آنقدر از عشق... آنقدر از ما . ) س/ ( ارامنه ایران 45000 نفر هستند که از ایران هنوز مهاجرت نکرده اند . حتمن این عده از اصالت هستند که سختی ترجیح داده ایران خواسته اند . چقدر لذت داشت اگر پیدا می کردم مادام فلور معلم کلاس اول دبستان اتحاد هنوز زنده است و آنقدر حالش خوب است که الان اینجاست و میبوسیدمش و عید پاک را به او تبریک می گفتم . یا به وارطان که خیلی مهربان بود و مادرش همیشه برای ما خوراکی های خوشمزه می آورد. و ما کوچک بودیم که بدانیم دشمنی چیست

Sunday, May 02, 2010

پایتختِ سونامی

تمامِ کلمه ها آتش گرفته اند جز باران که در فکرِ یک عالمه رود است . تمامِ باغ ها یخ زده اند...............................,و ازسوي ديگر معاون پژوهشي مرکز ملي اقيانوس شناسي با بيان اينکه در صورت وقوع زلزله در مکران ايران موجهايي به ارتفاع 12 متر ايجاد و حدود چهار هزار نفر جان خود را از دست خواهند داد گفت: علي رغم اين پيش بيني ها تا کنون مطالعات جامعي در اين منطقه انجام نشده است. دکتر حميد عليزاده ديروز در کارگاه آمادگي و هشدار مخاطرات سونامي مکران با اشاره به وقوع سونامي در اقيانوس هند در سال 2004 افزود: وقوع اين سونامي اين انگيزه را در ميان دانشمندان ايجاد کرد تا درباره منشا وقوع اين پديده طبيعي مطالعاتي را آغاز کنند. وي به مطالعات سونامي منطقه مکران اشاره کرد و اظهار داشت: طبق نتايج به دست آمده سونامي در منطقه مکران مي تواند امواجي به ارتفاع 12 متر ايجاد مي کند و پيش بيني مي شود که حدود چهار هزار نفر بر اثر زلزله سونامي جان خود را از دست دهند..... و پیشنهاد دادیم اولین شهر سونامی در کویر احداث شود و این تعداد مهاجر که قرار است در خسارات وارده جان خود را از دست بدهند آنجا اسکان داده شوند. ... با سیاره ای بردوش... در پیشانی ات اگر طلوع کنم... به غروبی ابدی دل بسته ام ... حاشا فاصله ای میانِ من و توست .

Saturday, May 01, 2010

به سلامتی ی سایه

نشود فاشِ کسی آنچه میانِ من و توست... تا اشارات نظر نامه رسانِ من وُ توست.... گوش کن با لبِ خاموش سخن می گویم... پاسخم گو به نگاهی که زبانِ من و توست. هوشنگ ابتهاج در انجامِ طرح نظریه ادبی ک.. آنجا که می گوید شعر خودش می داند کجا برود/ در کارهایش موفق است . انچه بیشتر در خواندن او دستِ ما را می گیرد یکی شدن با شعر است . و آنچه از او می ماند از همین آمیزش می آید. روزگاری شد وُ کس مردمک (مرد ره ) عشق ندید... حالیا چشم جهانی نگرانِ من و توست... گرچه تا (در) خلوتِ راز دل ما کس نرسید... همه جا زمزمه ی عشقِ نهانِ من و توست. این عاشقانه در این غزل او از مقوله ی شعر نو است.. هم زمان که خرد هم دارد که از کهنه می داند. و با با درود