Saturday, November 03, 2012

خودنویس



" خودنویس"                                                                                                          
سی نا سرکانی                                                    





دعوا می کنم
با دیوار
گاهی با ابر

پروانه دارد پر می زند روی عطر پریدن ها
می نشینم با دودِ سیگار
روبروی کبوتر وُ قمری وُ باد
اخم می کنم به درخت
لبخند می زنم به مداد
کیف
کتاب

این تخت هنوز خالی ست
من نیامده ام از در
می نشینم بالای سرت
نگاه می ریزم در لب هات
جوراب می شورم در چشمه
صدا می زنم دهکده بیاید نهار بخورد
این ترانه چه خوب از درد می گوید
این هم از رسیدن یک خوشه ی گندم
این از عشق
چراغ خاموش است
از درو می گوید این آواز این داد
کمی باخ گوش بدهم
عکس گربه وُ سگ در ماه
لالای پرنده و مور و خدا
عاشق زنی در این سریال شده ام
آن شب که لخت از پنجره رد شد
و چشمهاش ارغوانی و تنها
و دست هاش شکل کودکی من چاق

دست می کشم روی سر کلمه
می آیم از آمد وُرفت.

آخر تابستان. تهران 91

Monday, October 15, 2012

سوغات ایران فروردین 1390

شاعر ادامه ای  از شعری از دیگر در مقصد ی از شتاب است

خنده های ات آزارم می دهند
و این همه دروغ که دوست داشتن دارد
 .و آن همه فریب که زمین
حوصله ندارم
گریه هایت آزارم می دهند
/و این همه چمدان که بسته ای
و آن همه زنجیر

Sunday, September 11, 2011

How Earth Sounds from Space

Dark Energy

Dark Energy when you fall while you are rising up 2012. نقطه آغازِ اتفاقی ست که می افتد ستاره ها غمگین اند/ مثل زمین / که پوست می اندازد / ماه عزا دارد/ مثل ونوس / که می میرد/ یک منظومه ی شاکی ی مست / از سمتِ غروب / دارد می ترکد/ نرکس به خاطر رقصیدن با باران زندانی ست / بو در بند دل بر دار

Thursday, September 08, 2011

aged2012.

we do not inherit the Earth from our ancestors
we barrow it from our children
( a blast from the people who lived in north of pole )
ما زمین را از نیاکانمان به ارث نبرده ایم
از فرزندانمان وام اش می گیریم
(از یافته های مردمانِ قدیم قطبِ شمال )
Transsoundicalisem by: Sina Serkani.
aged2012

Sunday, August 14, 2011

از من در فیس بوک

انتخابات : در فرمانسنگ های موسا روایت از بوده ی یازدهمین فرمانی ست که مفقود شده است / سخن آن سنگ چنین بوده است : در منشور انسان سرشتی ست که هرگاه راست ایستاد و دست بر سینه گذاشت هرچه او گوید از آنِ حق باشد /من آن سنگ ام . ان س س . تابستان 90 . قطبِ شمال I am That stone
* با خواص می گویم از نوعِ کمال/ ایستگاهِ خرج اسرارم/ شعرم/ جانم/ عشقم/ *

Saturday, June 11, 2011

آتشِ سبز

باید خیلی صبر کنی/ تا یک ایستگاه از مقصد ما رد بشود/ و همینطور رودخانه مثلِ خیابان/ ...بریزیم داخلِ یک سطر/ تا دیگر کسی نباشد جنازه ی ما را جمع بکند/ و وقت نباشد برای مردن/ و دست نباشد برای هُل دادن/ و آزادی نباشد برای خواستن/ با این حال/ موهایت را ببخش/ لبخندت را روی چمن ها دراز کن/ لم بده روی آتشِ سبز/ کسی هنوز نمی داند/ بنفشه ها روزی چندبار می میرند/ باید خیلی صبر کنی/ حالا خیلی زود است/ # تهران . بهار 1390

Thursday, December 23, 2010

Wednesday, October 06, 2010

وصیتِ عصر

قشنگ گفت/ با کلمه های عصرِ حجر/ در روستایی که دلش لک می زد شهر بشود/ از کشوری که به قبله ی آدم پشت کرده بود/ و وطنی که سرش گیج می رفت/ در تاریخی که سرما خورده بود/ و مردمی که از تکرارِ تهوع بالا می آوردند/ /و پیمانه ی عادت چراغ شان شده بود

Thursday, September 09, 2010

نه طریق دوستان است غزلی از سعدی

تنها طوفان کودکانِ ناهمگون می زاید * و این غزل را که گوش می دادم به این جمله شاملو هم فکر می کردم چرا

Sunday, August 29, 2010

عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی

تاریخ ادبیات معاصرایران در سی سال گذشته نشان می دهد که روشنفکر ایرانی در برداشتی عقب گرا از هستی تنها به مقابله و عکس العمل پدیده ها پرداخته و از حل مشکلات اساسی جامعه و طرح فضای عبور عاجز بوده است . این نکته هم در شعر هم داستان به وضوح روشن است . با اینکه عرفان به یاری ادبیات آمده اما هنوز نویسنده ما قادر به پاسخ به خواسته های تاریخ نیست و بیشترین برداشتش تاریخ نگاری ست نه تاریخ سازی . از نگاه من این بزرگترین معضل جنبش ادبی ایران محسوب می شود. او آلترناتیو نیست / اعتراض است... عشق داند که در این دایره سرگردانند

Sunday, August 22, 2010

غلط های اشتباه

برتری در کارِ خلقت نیست . آنچه هست تصورات آدم از گونه ی هستی ست . نیک و بدی نیست ** می گویم آخرِ آدم می گویی خس وُ خاشاک/ می گویم بالای دوست / می گویی سنگ ونیمه ای در خاک/ : - مرده شور ریختتو ببره بوسه هامو پس بده - . می گویم شاعر/ می گویی سلام/ می گویی فصل / می گویم وقتِ همیشه / می گویی تمام/ کات *** در یک از منزل ها که نشانی ممنوع بر پیشانی داشت داخل شدم . چند سالک به نشستن واجب بودند . همچون یاران صدایشان کردم آنقدر خسته بودند که از نام هم نمی گفتند . ..آن منزل برشدم . تا چند خانه آن سوتر بسیار آتشِ افتاده بود .تنها بودم . در خویش و هیچ در میانه نبود ) از کتابِ یارِ دبستانی"

Saturday, July 10, 2010

مهاجرِ ممنوع

هیچ معلوم نیست/ آنچه آنان با تو کردند/ کم از نفرینی باشد/ که من دچارت کردم/ هیچ باورم نمی شود/ مجبورم دوباره به آینه برگردم / شاید میانِ راه شبنم و شمعدانی/ از ابتدای تو سردرآوردم / * دورِ نزدیک/ از فاصله چیزی نمی داند/ از وقتی که گم شده ای/ زبانم به آسمان زُل زده است/ * راست می گفتی / از لهجه ی دانای این سیاره معلوم است/ باورهامان همه در ستاره ی پیشین بود/ بیا برگردیم / تو راست می گفتی * این تکه ای از آن که برای منیرو روانی پور نوشتم: /این زن اهلِ کجاست که این همه مست/ دارِ اجدادِ مرا بردوش می کشد. این آسمان کیست/ که تمامِ ستاره هاش عزادارند . /این من چیست که مرتب نمی میرد می میرد /اینجا کجای زمستان است / سمتِ دست های اتفاق کدام طرف است . س به یاد

Friday, May 21, 2010

Sunday, May 09, 2010

صحبتِ شعر

گاهی شعر... راننده ی یک تاکسی ست ... که دارد مسافر می کشد... سمتِ مقصدی از چیز. گاهی شعر... کلمه ای ست وسطِ یک پرسش... در سکوتِ اتاقی پر از تنبیه ... و اهلیتی از حیواناتی وحشی ... که دارد التماس می کند ... توبه نیازی ست در عبادتِ ایمان ...که الان دارد به سوگند دروغ می خورد. گاهی شعر گریه می کند....از دستِ ناامنی ی صدا... در حضورِ گلویی از چاقو در باور... و غلط کردم هایی که شمرده شمرده تکرار نمی شوند. گاهی شعر می خندد... در فرصتِ پیاله ای از هشیاری... و ساغری از هستی . گاهی شعر می رقصد... در دلیلی از پیدایی... و جست و جویی از یافت. گاهی شعر می میرد...در تولدی از زایش... و تاریکی در روشن. گاهی شعر عاشق می شود....در کمالی از دانایی... و چشمانی از آغوش. گاهی شعر ... مسافرِ قطاری ست... که می رود خودش را جایی دیگر وعده کند. مثلِ دروغی از ته راستی ... انکاری ست که دارد می شود بپذیرد. . گاهی شعر نگاهی ست که از حرف یادش رفته است. گاهی شعر

سوگِ لبخند : به آرش

خیال می کنی نمی دانستم ...تو آخرین بازمانده ی این قبیله ی ویرانی...که از مرگِ خاموشِ تیری در کمان... با مویه می آیی. خیال می کند نمی دانیم ... از غیبت ماست که جهان به تاریکی رای می دهد. و نامه های نانوشته به پاسخ برگشت می زنند . خیال می کنم نمی دانی ... چقدر تنهایم . س ( منظورم در آن سرمقاله فعالانِ محیط زیست این بود که اگر زمینی در کار نباشد سندِ مالکیت هم به درد نمی خورد چه رسد به ... هر چه تو بگویی . مرگت نامیرا صحبت آدم و عشق! یادت به خیر